ذبح در بهارستان
سید سبحان تقوی:
ذبح در بهارستان
آری، در یک جامعه اسلامی، مخالفان هم تا آنجا که قصد قیام و اقدام مسلحانه نداشته باشند در اظهار عقیده خود با قلم و بیان آزادند.

سید سبحان تقوی، فعال اصلاح طلب دانشگاه شیراز، یادداشتی برای سلام نو ارسال کرده است که متن یادداشت به شرح زیر است:
یک ماه پیش در چنین روزهایی عدهای اندک از نمایندگان منتسب به جریانی خاص در مجلس شورای اسلامی خواستار ممنوع البیانیِ سید محمد خاتمی شدند. این حادثهٔ نحس بهانهای به دستم داد تا در باب آزادی بیان و دشمنانِ آن مطلبی بنگارم.
داستانی که در کتبِ تاریخ اندیشه به نام سقراط رفت و شوکرانی که به کام او ریخته شد دیرزمانی ست که در سرزمینِ ذهن و ضمیر همه ما جا کرده است. بازیادآوریِ آن قصّهگاه و بیگاه به اندیشهام وامیداشت تا دریابم چیز سقراط را واداشت شوکران سرکشَد؟ پاسخی که همواره در آستینِ عقل داشتم به وقتِ نیاز بر خود میخواندمش تا مگر تشویشِ خاطرم آرام گیرد، کج فهمیِ مردمان و عقب ماندگیِ روزگارانی بود که سقراط در آن میزیست؛ با خود میگفتم لابد همین است و «جز این هیچ نخواهد بودن». اما به راستی تنها وتنها کج فهمی و تنگ نظریِ مردمان زمانه سقراط صورتگر این پرده بود؟
باری؛ این سو و آن سو هرگاه میشنوم نه در یونان که در ایرانِ خودمان، اندیشهای را به دلیلی از دلایل فرومیکوبند و صاحب سخن و نظری را به صِرفِ تغایر و تعارض اندیشهاش با گفتِ جماعتی، قلم میشکنند و سر و دست میبُرند و در خانهاش مینشانند، باز همان قصّه پر غصّه «در خاطر من گریه میانگیزد». آنچه در این نوشته خواهد آمد سخنی است در باب احترام به حقّ بلندِ آدمی برای آزادی در بیان؛ همان که امروز سخت بدان محتاجیم. در چند سالی که بر ما رفت روزگار از هر سو رنگِ سیاهِ عسرت بر در و دیوار خانه پاشید و قحط سالِ تهمت و توهین و تهدید چنان بر جان آدمیان تنگ آمد که «یاران فراموش کردند عشق».
ما آدمیان به حکم انسان بودن دارای رشتهای از حقوق هستیم؛ خواه مسلمان باشیم و خواه غیر مسلمان؛ خواه از عراق و خواه از نراق. همه و همه از آن حیث که انسانیم حقوقی داریم که نامش را میگذارم: «حقّ داشتنِ حقوق انسانی». از فربهترین و برجسته ترینِ این حقوق، حقّ آزادی بیان و ابراز اندیشه است. به قول منطقیون قدیم: انسان حیوانی ست ناطق؛ حال اگر این قوّه نطق از او ستانده و چشمه اندیشهاش خشکانده شود چه چیزی از او باقی میماند؟ حیوانیّت!
بدین معنا آزادی بیان چون نهالی است که ریشهای در خاک عقل بشری دارد و ریشهای در خاک حقوقِ انسانی. لذا در بند نهادن آزادی بیان، هم در حکمِ شکستنِ پای عقل است وهم تخته کردن دکّانِ حقوق. هیچ کس چنان حقی ندارد که متفکران را از فکر کردن و اندیشمندان را از اظهار اندیشهشان بازدارد و خلق را از شنیدن حاصل آن تفکرات واندیشهها محروم سازد. البته همواره بودهاند خفاش صفتانی که از فروغِ آفتابِ آزادی روی در هم برده و به رویش دشنه کشیدهاند. چنانچه در آغاز سخن آوردم، در یونان باستان که به نوعی خاستگاه جامعه مدنی مدرن امروز به شمار میرود دگر اندیشانی چون سقراط به صرفِ بیان اندیشهای دیگرگون ناچار به سرکشیدنِ شوکران شدند.
بودهاند قدرت پرستانی که تا پیش از رسیدن به قدرت از حقّ آزادی بیان سخن گفتند و با خلق از بابِ مدارا درآمدند اما به محض قدرت گرفتن، لگد به منشِ پیشین خود زده، خوان دیگری نهاده و حساب خود را با کسانی که تا دیروز به آنها وعده دوستی میدادند به گونهای دیگر صاف کردهاند. «… خشونتهای نابجا و سخت گیری نسبت به خلق از ناتوانیِ بینش و بیشخصیتی ونبودن شجاعت فکری است. در مقابل، هر چه بینش نیرمندتر و نافذتر باشد و بتواند اندیشهها و جواذب خلق را چنان که هستند بنگرد نرمی بیشتر میشود.» آری، این حق جویان و نیک دلاناند که از بیانِ مخالف نمیترسند و هیمه در آتشِ اندیشه سوزی نمینهند.
قصّه پر غصّه مخالفت با دگراندیشان، متفکران و روشن فکران داستان تازهای نیست. اینان همیشه در طول تاریخ از سوی حاکمان در مضیق افتاده و زخمِ ترکه ستم را بر پیکر دانش و اندیشه خویش دیدهاند. آزادی بیان از ثمرات جهان جدید است که آن را نیز در کنار سایر آزادیهای آدمیان مینشاند. راهِ مبالغت نپیمودهایم اگر گفته باشیم در میان جمیعِ حقوق و آزادیهای بشر امروز، آزادی بیان از برجستهترین آنهاست و شایسته است که در صدر نشیند و قدر بیند. اندیشه و بیان برسازنده جهان انسان است و به تعبیر کامو: «انسان ناگزیر از گفتن و شنیدن است.» لذا باید عزّت این حق را گردن نهیم و بر آستانش سرِ ارادت فرودآوریم. راه دادنِ این مهمان عزیز، به دنبال خود شعبههای دیگر آزادی چون آزادیِ نقد، مطبوعات، رسانه و… را خواهد داشت.
آزادی بیان به معنای حق آزادی بیان و عقیده است حتی اگر این بیانِ نظر و ابراز عقیده در نگاه برخی ناروا باشد؛ بدین معنا آزادی اطلاق دارد وتنها استثنائاتی بر آن قید میزند. گاهی در جوامع غیر دموکراتیک این استثنائات چنان پر شمار میگردد و بال و پر میگیرد که هر کدام خود تبدیل به قاعدهای میشود و این خط قرمزها و منطقههای ممنوعه در راه آزادی بیان آن قدر زیاد میشوند که از اساس، آزادی بیان را بیمعنا میسازند.
هنگام تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز قانون گذار به آزادی بیان پرداخته است و هرچند ممکن است آنچه قانون گذار برای قلمروی آزدی بیان در کشور مشخص نموده ایده آل نباشد اما همین میزان هم چنانچه بدان عمل گردد برای جامعه ایران که فی الحال در این سطح از تکامل اجتماعی سر میکند مغتنم است؛ افسوس که از همین قانونِ نوشته هم دریغ میشود. در اصول بیست و سوم و بیست و چهارم قاون اساسی آمده است: «تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمیتوان به صرف داشتن عقیدهای مورد تعرّض و مواخذه قرار داد. / نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنکه مخلّ به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد. نفصیل آن را قانون معین میکند.» به هنگام طرح این دو اصل در مجلس خبرگان قانون اساسی، شهید دکتر بهشتی، نائب رئیس مجلس، از سایر نمایندگان میپرسد: «خواهش میکنم به این سوال جواب بدهید. بنده میگویم یک کسی آمده کتابی نوشته که اصلاً سیستم جمهوری اسلامی سیستم بدی است؛ میخواهیم بدانیم بر طبق این اصل (اصل۲۴) باید جلوی کتاب او را بگیرند یا نه؟» شهید باهنر میگوید: «خیر، اگر چنانچه عنوان قیام و اقدام ندارد به صورتی که میخواهد به اصل سیستم ضربه بزند این البته اشکال دارد ولی اگر به صورتِ اظهار نظر و بیان عقیده باشد ایرادی ندارد.» موسوی تبریزی میگوید: «کمونیست هم که نه به مبدأ و معاد اعتقاد دارد حتی در ترویج مرام خود آزاد است.»
آری، در یک جامعه اسلامی، مخالفان هم تا آنجا که قصد قیام و اقدام مسلحانه نداشته باشند در اظهار عقیده خود با قلم و بیان آزادند. امیرالمومنین هیچگاه بر مخالفان خود به خاطر عقایدشان سخت نگرفت و حتی خوارجی که او را کافر میخواندند به حال خود گذاشت و حقوقشان را از بیت المال قطع نکرد. بلکه میگفت: «هم اخواننا بغوا علینا/ اینان که بر ما ستم و تجاوز کردند برادران ما هستند.» یک بار در روزگارِ خلافت علی# یعنی آن زمان که ایشان بر مسند حکومت بود و قدرت سیاسی داشت یکی از خوارج در اثرِ شنیدن سخنان حکیمانه ایشان به ستوه آمد و از سرِ غیظ و دشمنی ایستاد و گفت: «خدا این کافر را بکشد، عجب داناست!» یارانِ حضرت به قصد کشتنِ مرد از جای شدند، اما امام ایشان را به آرامش خواند و فرمود: «دشنام را دشنامی باید یا عفوی شاید.» این قسم واکنشها شاید به گوشِ آزاداندیشترین مردمانِ امروز هم غریب بنماید. به این آیه بنگرید: «وَکَذلکَ جَعَلنا لکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً شیاطینَ الانسِ والجنّ یوحی بَعضُعُم الی بعضٍ زُخرُفَ القوَلِ غروراً و لَو شاءَ رَبُّکَ مافَعَلُوهُ قدرهُم و مایفتَرَوُنَ/ و بدین سان برای هر پیامبری دشمنی از شیاطین آدمی قرار دادیم که بعضی از ایشان به سوی بعضی دیگر، سخنان آراستهای را به فریب القا میکنند و اگر پروردگار تو میخواست چنین نمیکردند؛ پس آنها را به حال خود رها کن. انعام/۱۱۲» میگوید عدهای را که در برابر کتابی که فرستادیم حرفهای آراسته (زخرف العقول) میزنند تا مردم را بفریبند به حال خود بگذار؛ یعنی مثلاً مارکسیستها و آنان که با مکتب اسلام بر سرِ مهر نیستند در جامعه اسلامی آزادند که تبلیغ بیخدایی کنند. میگویدای پیامبر آنها را به همراه بافتههای فکریشان آزاد بگذار؛ با این اوصاف کتاب سوزی و اندیشه ستیزی بیمعنا میشود؛ ممنوعیت اینترنت و ماهواره و کتاب و روزنامه رنگ میبازد و انواع نظارتهای استصوابی و استرشادی و استصلاحی و استکمالی! تعطیل میشود. «سابقه تاریخی گواه است که سخت گیریهایی که در اروپا و کشورهای سوسیالیست نسبت به عقاید سیاسی و مذهبی انجام گرفت و به کشتن و به دار آویختن هزاران نفر انجامید نتوانست عقیدهای را بر مردم نحمیل کند. افزون بر اینکه چنین روشی موجب گریزان شدن افراد از دین و اعتقادات صحیح گردید و تجربه نشان داد که هر وقت جامعه از آزادی فکری برخوردار بوده در نهایت به سوی عقیده صحیح تمام شده است.» عمومِ پیامبران و معصومان ما با سایر اهل کتاب و حتی مشرکان به مناظره مینشستند و در فضایی آزاد و به دور از تهدید و ارعاب آنها را به دین خود میخواندند و از یاران خود میخواستند چنین کنند. سرّ اینکه این بزرگان، مهار بر دهانِ آدمیان نمینهادند، بلکه آنها را به گفتوگوی در باب عقاید خود میخواندند این بود که انسان را عزیز میدانستند. آخر کرامت آدمی در گروِ توانایی انسان در بیان احساس و عقیده خویش است. اینکه بیهیچ هراسی آنچه را در دل دارد با دیگران در میان نهد. نظامهای دموکراتیک نیز امروز به گونهای دیگر در حفظ کرامت آدمیان میکوشند؛ اساساً نظامهای دموکراتیک آمدهاند تا با ایجاد یک هاضمه قوی و فراخ، مخالفتِ مخالفان خود را در خود هضم کنند. دموکراسی به زیردستان حق میدهد تا حاکمان را در ترازو گذارند و عیار بزنند؛ برعکسِ نظامهای استبداد که کوچکترین نقدی را تفسیر به براندازی میکنند و راه را بر اصلاح میبندند. در جوامع استبدادی، حاکمان به نوعی خود برتر بینی میافتند و این توهّمِ باطل، این خیال را در سرِ آنها مینشاند که حق دارند برهر فکر و سخنی رقم بطلان بکشند. «عقایدی مانند اینکه خدا نجات و رستگاریِ قوم یا امت ما را مقدّر فرموده است یا ما فرزندان خدا یا قوم برگزیده یا امت مرحومهایم، حق با ماست و… همگی حاکی از خودشیفتگیِ صاحبان این عقاید است. این قبیل عقاید به سرعت آدمیان را به دو دسته خودی و غیرخودی تقسیم میکند و ناخودیها را از شأن و امتیازات خودیها بیبهره میگرداند. چنین تلقّیای احساس نوعی قداست به صاخب خود میدهد. کسی که دارای چنین تلقّیای است به تعبیر فریتز کونکل به جای اینکه خود را به خدمت قداست بگمارد، قداست را در استخدام خود میگیرد.)) فرق است بین اینکه بگوییم ما عاقلِ کلّیم و حقیقت یکسره در آستین ماست با اینکه معتقد باشیم رسیدن به حقیقت در یک گفتگوی جمعی حاصل میشود. اولی میگوید من که حقیقت را نزد خود دارم دیگر چه نیازی به دانستنِ نظر دیگری است؟ حقیقت در آستین من است وخود بهتر از هر کسی میدانم چگونه باید بدان عمل کنم. در دومی فرد میپذیرد همان طور که او سهمی از حقیقت دارد، دیگران هم حظّی و بهرهای از آن بردهاند؛ لذا هنگام تصمیم گیری، آنان را نیز فرامی خواند و مشارکت میدهد و این یعنی دموکراسی. بر خلاف مستبدان که گمان میکنند دریایِ حقیقت پیش آنهاست و دیگران تنها کفی از حقیقت را دیدهاند.
با همه اینها، بر آزادی بیان هم سقفی متصوّر است و هیچ انسان عاقلی به آزادیِ بیمرز و کران باور ندارد. آزادی خواهانِ دو آتشه هم میپذیرند آن زمان که آزادیِ بیان موجب برهم زدن سایر حقوق آدمیان شود و زندگی و نظم عمومی را به خطر اندازد باید محدود شود. قاضی هولمز میگفت که هیچ انسان آزادهای نمیپذیرد که کسی به صرفِ داشتن آزادی بیان در یک سالن نمایش به دروغ فریاد بزند که سالن نمایش آتش گرفته و جماعت را به وحشت اندازد. حتی عوام نیز میدانند که هنگام جنگ و سایر بحرانهایی که کشور را تهدید میکند آزادی بیان باید محدود شود. سوال ظریفی که در فلسفه سیاسی مطرح میشود این است که آیا نظامهای دموکراتیک مجازند به مخالفان دموکراسی آزادی بدهند تا اساسِ دموکراسی را به مخاطره افکنند؟ خودِ اعلامیه جهانی حقوق بشرِ سازمان ملل متحد هیچ گونه فعالیتی را که در جهت تضییع هر کدام از حقوق و آزادیهای آمده در این اعلامیه باشد جایز نمیداند. (ماده۳۰) بدین معنا، آزادیِ مطلقِ بیان در هیچ کجای جهان پذیرفته نیست. اما اینکه چه کسانی حق دارند بگویند کدام سخنان جوازِ بیان شدن در جامعه را دارند و خون کدام اندیشهها و سخنان باید بر زمین ریخته شود جای بحث و تأملّ بسیار دارد. آیا همواره آن کسی که بر مسند قدرت نشسته بهترین معیار وملاک برای تعیین حدود و ثغور آزادی بیان را در دست دارد؟ نظر به اینکه در طول تاریخ پارهای از دیکتاتورها این مجال را یافتهاند تا به بهانه جلوگیری از ورود اندیشههای مضرّ به جامعه راه را بر هر فکر و سخنی که با منافع و مطامع آنها سازگار نیست ببندند بر دشواری کار میافزاید.گاه از برخی مسئولان و تئور پردازان قدرتِ میشنویم که میگویند همان طور که هر حکومتی موظّف است برای حفظ سلامت شهروندان و رعایای خود جلوی ورود کالاها و غذاهای مسموم را به جامعه بگیرد، چرا درباره فکر و ذهنِ زیردستان خود نتواندد چنین کند؟ مگر نه اینکه: «ای برادر تو همان اندیشهای»؟ پس نباید گذاشت مردم از هر خوراک فکری تغذیه کنند، هر کتابی بخوانند، هر فیلمی ببینند و هر سخنی را بشنوند. این استدلال امروزه در همه جای جهان هواخواهانی دارد و حتی در لیبرالترین کشورها هم مجوّزی هست که نگذارند هر اندیشهای در جامعه منتشر گردد و هر مطلبی در مدارس تدریس شود. اما تمام نکته اینجاست که بنا به کدام دلیل عقلاً، منطقاً و اخلاقاً موجّهی یک حکومت استبدادی بهترین داور برای سنجشِ اندیشه هاست؟ چه کسی گفته آنان که بر مسند قدرت نشسته و بر خرِ مراد سوارند بهترین متخصّصان و داوران افکار آن هم در تمام زمینهها و رشته هایند؟ ما هم میپذیریم که باید جلوی افکار مسموم را گرفت. ولی چه کسی گفته که فکر و سخن و اندیشه را باید با ترازوی صاحبان قدرت توزین کرد؟ حال آنکه تجربه تاریخ گواه آن است که ارباب قدرت هیچگاه داوران خوبی در این امر نبودهاند. به ظاهر میگویند که هر کس آزاد است حق را بگوید اما منظورشان این است که آن حقی را که ما حق میدانیم بگویند و هر کسی آزاد است تنها حرفهای ما را بزند. به زیردستان خود این اجازه را میدهند که حق را بگویند اما معیار ومیزان حق بودن را خودشان به شما میدهند!
گاهی هم استدلال میشود که فراخ نمودن عرصه آزادی بیان به امنیت ملیِ کشور زیان میرساند. اینهم سخن گزافی است. در همین جنگ آمریکا با عراق، شبکههای خبری، تصاویر تکان دهندهای از رفتارهای ضد حقوق بشر در زندانهای آمریکا در تلویزیونها و روزنامهها انتشار دادند که موجبات رسوایی بزرگی را برای دولت آمریکا به بار آورد اما آیا امنیت ملی آمریکا در هم ریخت؟
پایان سخن اینکه همه ما آزادی در بیان را دوست داریم اما انگار باور نداریم. گویی تک گویی و خودکامگی هم خوابه هر شب ماست که با وی انس و اِلفی دیرینه یافتهایم. انتقاد، خوب است اما فقط تا هنگامی که دامن دیگران را بگیرد؛ همین که آبِ نقد بر سرِ ما میریزد، برمی آشوبیم و دشنه دشنام از نیام برمی کشیم و بر تنِ رنجور آزادی بیان فرو میکنیم.
این همه سرودند و خواندیم از برای آزادی، افسوس که حلاوتش به کامِ جانمان ننشست.
هزار سال سرودیم در هوایِ تهمتن دریغ و درد که افراسیاب از آب درآمد
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۵
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۱

قاسم براهویی
|

۱۴:۴۱ – ۱۳۹۳/۰۵/۱۸

۰
۳
پاسخ

باجمله سطور راقم همدلی دارم .


۱۷:۴۴ – ۱۳۹۳/۰۵/۱۸

۲


ابراهیم

۲۳:۴۶ – ۱۳۹۳/۰۵/۱۸

۱

آفرین بر شما سبحان عزیز که نه از روی احساس، خط و خطوط فکری خاص و وابسته جناحی که از روی کتاب خدا، عقل، منطق و قانون کج فهمان رو به چالش کشیدی. باشد که جوابی درخور عقل و خرد عمومی و در چهارچوبه قانون داده شود. زنده باشی، الهی …

مصیب

۰۰:۲۳ – ۱۳۹۳/۰۵/۱۹


احسنت

رحیمیان

۱۴:۴۵ – ۱۳۹۳/۰۵/۲۰


بسیار عالی



